وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست به او نگفتم: عزیزم این کار را نکن
نگفتم: برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده
وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ؟
از او روی برگرداندم.
حالا او رفته است و من
تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم
به او نگفتم : عزیزم متاسفم..چون مقصر من هم بودم .
نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاریم .
چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است .
به او گفتم:اگر راهت را انتخاب کرده ای من جلوی آن را نمی گیرم .
حالا او رفته است و من تمام چیزهایی را که نگفتم می شنوم
او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم .
ونگفتم: اگر تو نباشی زندگی ام بی معنا خواهد بود .
فکر می کردم از آن بازی ها خلاص خواهم شد
اما حالا تنها کاری که می کنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم
نگفتم: بارانی ات را در آور
نگفتم: قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم
نگفتم: جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست ..
نگفتم : و گفتم خدا نگهدار ..موفق باشی
خدا به همراهت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم ؟؟؟؟؟!!!!!!
نوشته شده توسط غلامرضا فلاحي در ساعت موضوع | لینک ثابت
عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده با چشمان تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی درجهان رسواشدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی اعتبار لحظه ها
عشق يعنی سجده بر سجاده ها
عشق يعنی يک تبسم يک نماز
عشق يعنی عالمی در راز و نياز
عشق يعنی سوختن از تشنگی
عشق يعنی سوختن از بيدلی
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد و مهنت در درون
عشق يعنی انتهای هرچه راز
عشق يعنی راز شبهای دراز
عشق يعنی يک سوال بر هر جواب
عشق يعنی يک سوال بی جواب
عشق يعنی آخر خط بهشت
عشق يعنی دوزخ بی سرنوشت
عشق يعنی رنگ شادی رنگ نور
عشق يعنی ظلمت تاريکی رنگ گور
عشق يعنی سوختن با ساختن
عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی لحظه ديدار توبي
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های ناب ناب

بنام دل که دلتنگ توست

بنام لحظه ای که دل دلتنگت می شود

بنام لحظات دلتنگی که پر از یاد توست

بنام یاد خوشت که پر از شوق دیدار توست

گوشه ای تنها نشسته ام

تو را نمی بینم ولی

تو را در قلبم می شنوم

زیرا هنوز دلم رهن عشق توست

نوشته شده توسط غلامرضا فلاحي در ساعت موضوع | لینک ثابت
بود شمعي در غم پروانه اي
روشن و تنها به فکر چاره اي
شاپرک پروانه اي در فکراو
آتشي در جان او افکنده بود
درد پروانه ز درد شمع بود
شمع هم از درد پروانه فروزان گشته بود






وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن
به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد
نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم
گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد
نوشته شده توسط غلامرضا فلاحي در ساعت موضوع | لینک ثابت
دلتنگم... دلم براي خودم تنگ است... براي آن پرستوي مهاجري كه مسير بازگشت خود را گم كرده است... براي دخترك معصومي كه ارمغان زمستان است
خسته ام... ذهنم از هجوم افكار خسته است... از آن دلتنگي ها و منتظر بودن ها و دل به اميد بستن ها...شكسته ام... دلم به زير فشار غم شكسته است... دير زماني است دخترك غمگين درون آيينه را نمي شناسم...
دخترك غمگين درون آيينه مدتي است مرا نگاه نمي كند... نگاهش منتظر است... چشمهايش خيس و نجواهايش بوي غريب تنهايي دارد...
دلتنگم... براي آن پرستوي مهاجري كه زمستان سرد بي كسي را رها كرد و پا به سرزمين زندگی نهاد و سهمش از آن، دلتنگي هاي بي شمار و حسرت بود...
دخترك درون آيينه در انتظار بهار است... زمستاني كه او را به ارمغان آورد، گويي بهاري در پي نداشت... گرچه پرستوي مهاجر وجودش مسير بهار را گم كرده است اما دخترك درون آيينه در انتظار بهار است...

نوشته شده توسط غلامرضا فلاحي در ساعت موضوع | لینک ثابت

باز دوباره تنهایی شب و سکوتت؛
باز دوباره یاد تو غم نبودنت؛
باز دوباره بهت می گم تنهام گذاشتی؛
رفتی و این بغض و توی صدام گذاشتی؛
می خوام بهت بگم پیشم بمون اما نمی شه؛
می خوام بهت بگم نرو نرو مگه چی می شه؛
بعد تو پرسه می زنم شبای سرد و خست رو؛
تو رفتی منو حست پشت سرت گفتم نرو؛نرو؛
می خوام تموم کنم این قصه تلخ و با تو؛
می دونی چقدر فاصله قلبم تا تو ؛
منو تو بازهر دو شدیم دچار درد,نگاه سرد,به رنگ پاییز سرد؛
اگه بهت گفتم برو چون که بریدم ذره ذره آب شدم به آخر رسیدم؛
آتیشم زدی منو کشتی صد بار بس دیگه برو دست از سرم بر دار؛
چند تا سوال این خوره روحمو می خوره
بعد از من کی میاد دلم از دل حوره پره؛
داد زدم رو به آسمون که بی جواب بود
فهمیدم دیگه کمک خواستن نداره سود؛
اما خواستم بمونم به لب رسید جونم
من از جونم گذشتم تا تو باشی تو خونم؛
دیگه چیزی نداشتم که بگم از دست دادم؛
بازم گفتم خدایا تو برس به فریادم ؛
چشام و می بندم ولی چیزی نیست به یادم
به یادم میارم که چه ساده دادی به بادم؛
ببین چه شادم که گفتی تا تهش باهاتم؛
فقط اومدی دچارم کنی به درد و ماتم؛
شمع عشقم به دسته کی ساده خاموش شد؛
شاید باد اومد عشق مثل نور فانوس شد؛
وقتی یادم میاد اشک و التماس چشام؛
دیوانه وار می گریم واسه دوری نگات؛
برات می ساختم از جهنمه زشتم بهشت؛
دستات تو دستم بود بی خیال سر نوشت؛
بیاد اون روزهایی که بودیم خوش و خورم؛
که تو رو با خودم به اوج ابر ها می بردم؛
حتی نشد با سنگ صبوری دردا رو که بگو چرا؛
قلبم اسیر بند تو بود...........................؛
تو از خاطراتم بزار برام یادگاری
بهونه اشکام باشه تو شب های بی قراری؛
دل و که از منو عشقم بزار دستام جداشن؛
سهم من شب های تاریک سهم تو فردایی روشن؛
مجبورم نکن بگم که به تو هیچ حسی ندارم؛
آخه این دروغ اما دیگه چاره ای ندارم؛
تو بدون تا آخر عمر از دلم نمی ری هرگز؛
نمی خواد که سخت بگیری خیلی ساده؛
خداحافظ؛خداحافظ؛خداحافظ؛
نوشته شده توسط غلامرضا فلاحي در ساعت موضوع | لینک ثابت
و زندگی چه بد آهنگ می شود گاهی
دلم برای خودم تنگ می شود گاهی منگم ! منگه اتفاقایی که دورو برم دارم می بینم وقتی پاکترین احساستو با یه کرختیه خاص می گی تازه اونجاس که می فهمی باید سنگه خیلی چیزارو به سینه بزنی . وقتی فک می کنی حالا به خیلی چیزا رسیدی ولی یه دفه٬ یه چیزی ٬یه کسی٬ محکم می زنه توو سرت می گه : هیییییییییی ! به خودت بیا وقتی نمی فهمی که چی شده ! نمی دونی . کاری نکردی که بدونی ولی باید تاوان اشتباهی رو پس بدی که حتی حق مالکیتشم نداری وقتی ناخواسته باید بشینی و ببینی اونایی که واست عزیزترینن چطور دارن به خودشون می پیچن ! چطور دارن می ریزن وقتی.......... کاش می تونستم نقطه های بالایی رو پر کنم هیچ گاه فاصله ها حریف خاطره ها نمیشوند به چشم خود دیده ام ...

نوشته شده توسط غلامرضا فلاحي در ساعت موضوع | لینک ثابت

دستم را تو بگير
التماس دستم را بپذير
درماني باش پيش ازآني كه بميرم
آوازي باش پرواز اگر نه اي
همدردي باش همراز اگر نه اي
آغازي باش تاپايان نپذيرم
گلداني باش گلزار اگر نه اي
دلبندي باش دلدار اگر نه اي
سبزينه باش با فصل بد و پيرم
ازبوي تو چون پيراهن تو ،
آغشته شد جانم با تن تو
آغوشي باش تابوي تو بگيرم
لبخندي باش درروز وشب من
درهم شكست ازگريه لب من
باراني باش براين تشنه كويرم
آهنگي باش دراين خانه بپيچ
پژواكي باش ازبگذشته كه هيچ ،
آهنگي نيست درنايي كه اسيرم

زندگي رسم خوشايندي است
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ
پرشي دارد اندازه عشق
زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از يادمن و تو برود
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند
زندگي نوبر انجير سياه در دهان گس تابستان است
زندگي بعد درخت است به چشم حشره
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد
زندگي سوت قطاري است كه درخواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهايي ماه
فكر بوييدن گل در كره اي ديگر
زندگي شستن يك بشقاب است
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است
زندگي مجذور آينه است
زندگي گل به توان ابديت
زندگي ضرب زمين در ضربان دل ما
زندگي هندسه ساده و يكسان نفسهاست
روزی تو را از پس این آینه بیرون می کشم !
غبارهای غمت را به زلالی آب می بخشم ؛
و طراوتی از ماه برایت به ارمغان می آورم ؛
از کوچه باغ بهار عطر گیلاس می چینم و آن را بر تنت می آویزم !
هنوز چیزی کم است !
برق ستاره ای را می دزدم و در نگاه تو روشن می کنم ؛
اما هنوز هم ...
آه ! و هنوز یک قرمز کوچک کم داری !!!
قلبم را هم به تو می بخشم !! باشد که دلی داشته باشی به وسعت دریا ...
باشد که تا ابد تمام این ها از آن تو باشد
و تو از آن من !
و دوباره در پس آینه گم نشوی ...
که من محتاج گم شدن در آغوشت هستم !
بمان که غرق شوم در آبی نگاهت
و بمان که بوسه زنم بر روی ماهت
کجا آرم گلی خوشبــــو که بنشیند به جای تو
به دل شعری نمی جوشد روان ریزم به پای تو
زبان آن ندارم تا دروغین نکته پردازم
تن ناقابل خود کنم هر دم فــدای تو
صدای صوت بلبلان در سحر گاهان به گوش آید
نباشد مرهمی دل را به جــــز صوت و صدای تو
دهد هر ناصحی پندم برو با دیگری پیوند
نپیوندم اگر باشد سر راهم جفـــــای تو
به گوشــــم می رسد از هـــــزارانـــــــــم
از آن بهتر صفای روح و جان باشد ندای تو
اگر مهـــری به تو دارم خلوص نیتی باشد
به جان هستم پذیرای تو و مهر و وفای تو
نوشته شده توسط غلامرضا فلاحي در ساعت موضوع | لینک ثابت

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم![]()
سکوت را فراموش می کردی
تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
چشمهایم را می شستی
و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من می دوختی
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.
ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
هرگز قلبم را نمی شکستی
اگر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
لحظه ای مرا نمی آزردی
که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای
و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.
ای کاش می دانستی...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه چیز را فدایم می کردی
همه آن چیز ها که یک عمر بخاطرش رنج کشیده ای
و سال ها برایش گریسته ای.
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
همه آن چیز ها که در بندت کشیده رها می کردی
غرورت را... قلبت را... حرفت را...
اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
دوستم می داشتی
همچون عشق که عاشقانش را دوست می دارد.
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
و مرا از این عذاب رها می کردی
ای کاش تمام اینها را می دانستی . . .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط غلامرضا فلاحي در ساعت موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي
غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا خواهي ديد با بغضي كويري كه غرق انتظار است، پشت ديوار دردهايم نشستهام... .
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
منبع کد اهنگ مینوس فلاحی